|
دوستت دارم را برای هر دویمان فرستادی هم من، هم او خیانت می کردی یا عدالتت بود؟؟؟؟؟؟
خدایا خدایا چی بگم چقدر خواستم ازت این بود جوابم اون بالا نشستی می بینی بندهات دستشون به طرفت درازه بعد یهو یه چیزی که دلشون میخواد رو میدی بهشون یکدفعه هم می گیری ولی این حق من نبود خوشحالی و خنده من فقط توی 1 ساعت بود بعد همه چیز رو ازم گرفتی تمام آرزوهامو حالا داری بهم می خندی این انصاف نیست این حق من نبود چه گناهی کردم که خنده و خوشحالیم زمانش باید انقدر کوتاه باشه تو دلم مونده از تو می گذرم تمام آرزوهام که دیگه به رویا تبدیل شد ولی از.... خدایا گله کردم ازت منو ببخش بازم شکر شکر خدایا به داده ها و نداده هات شکر
خدایا مرسی خدایا تا آخرش تنهام نزار تا آخرش برام خیر رقم بزن خدایا رو به روشنایی هدایتم کن آمین
خدایا.....بار الها....بابت تمام چیزائی که دادی...ندادی....دادی بعدش پس گرفتی....ندادی بعدش دادی...ندادی بعدا"قصد داری بدی....دادی بعدا"میخوای پس بگیری...داده بودی و پس گرفته بودی....اگه بدی پس میگیری....پس گرفتی که بعدا"بدی....اگه میدادی پس میگرفتی....نداده بودی فکر میکردیم دادی و پس گرفتی.....ندادی ولی داری بررسی میکنی بدی یا ندی.....شکر
هرگاه صدای جدیدی سلام می کند مرا ببخش...
زودتر بیا چتری روی سرم نیست. من زیر باران ایستاده ام و انتظار تورا می کشم. می خواهم قدم هایت را با تعداد قطره های باران شماره کنم. تو قبل از باران می رسی یا باران قبل از آمدن تو به پایان می رسد؟ ....هر وقت چلچله برایت نغمه دلتنگی خواند و خواستی دیوار را از میان دیدارهایمان برداری بیا من تا آخرین فصل باران منتظرت می مانم .
خدایا میدونی سر صحبتم با تو از کجاست نمی خوام بازش کنم چون میخوام فقط خودت بدونی خدایا هر کاری از تو بر میاد خدایا....!!!! خدایا....!!!! خدایا....!!!!
صدای ناز می آید صدای کودک پرواز می آید صدای ردپای کوچهای عشق پیدا شد معلم در کلاس درس حاضر شد یکی از بچه ها از قلب خود فریاد زد برپا همه برپا چه برپایی شده برپا معلم نشعتی دارد معلم علم را در قلب می کارد معلم گفته ها دارد یکی از بچه های آن کلاس درس گفتا بچه ها برجا معلم گفت فرزندم بفرما، جان من بنشین، چه درسی فارسی داریم کتاب فارسی بر دار آب،آب را دیگر نمی خوانیم بزن یک صفحه ازاین زندگانی را ورق ها یک به یک رو شد معلم گفت فرزندم: ببین بابا، بخوان بابا، بدان بابا عزیزم این یکی بابا، پسر جان آن یکی بابا همه صفحه پر از بابا ندارد فرق این بابا و آن بابا بگو آب و بگو بابا، بگو نان و بگو بابا اگر بخشش کنی با می شود بابا اگر نصفش کنی با می شود بابا تمام بچه ها ساکت نفس ها حبس در سینه بغل بی همچو آیینه یکی از بچه های کوچه بن بست که میزش جای آخر است و همچو نی فقط نا داشت به قلبش یک معما داشت سوال از درس بابا داشت نگاهش سوخته از درد لبانش زرد ندارد گوییها هم درد فقط نا داشت به انگشت اشاره او سوال از درس بابا داشت سوال از درس بابای زمان دارد تو گویی درس هایی بر زبان دارد صدای کودک اندیشه می آید صدای بیستون، فرهاد، یا شیرین صدا تیشه می آید، صدای شیرها از بیشه می آید معلم گفت فرزندم سوالت چیست؟ بگفتا آن پسر آقا اجازه: این یکی بابا و آن بابا یکی هستن؟ معلم گفت آری جان من بابا همان باباست پسر آهی کشید و اشک او در چشم او پیدا شد معلم گفت: فرزندم بیا اینجا چرا اشکت روان گشته؟ پسر با بغز گفت این در س را دیگر نمی خوانم معلم گفت فرزندم چرا جانم مگر این درس سنگین است؟ پسر با گریه گفت این درس رنگین است دو تا بابا یکی بابا تو می گویی که این بابا و آن بابا یکی هستن چرا بابای من نالان و غمگین است ولی بابای آرش شاد و خوشحال است؟ تو می گویی که این بابا و آن بابا یکی هستن چرا بابای آرش میوه از بازار می گیرد چرا فرزند خود را سخت در آغوش می گیرد ولی بابای من هر دم زغال از کار می گیرد چرا بابا مرا یک دم به آغوشش نمی گیرد؟ چرا بابای آرش صورتش قرمز ولی بابای من تار است؟ چرا بابای آرش بچه هایش را همیشه دوست می دارد ولی بابای من شلاق بر پیکر مادر به زور و ظلم می کارد تو می گویی که این بابا و آن بابا یکی هستن؟ چرا بابا مرا یک دم نمی بوسد؟ چرا بابای من هر روزمی پوسد؟ چرا در خانه آرش گل و زیتون فراوان است ولی در خانه ما اشک و خون و دل به جریان است؟ تو می گویی که این بابا و آن بابا یکی هستن؟ چرا بابای من با زندگی قهر است؟ معلم صورتش زرد و لبانش خشک گردیدن به روی گونه اش اشکی ز دل برخواست چو گوهر روی دفتر ریخت معلم روی دفتر عشق را می ریخت و یک بابا ز اشکش آن معلم پاک شد از دفتر مشقش بگفتا دانش آموزان بس است دیگر یکی بابا در این درس است و آن بابای دیگر نیز پاکن را بگیرید ای عزیزانم یکی را پاک کردن اند و معلم گفت: جای آن یکی بابا خدا را در ورق بنویس و خواند آن روز خدا بابا تمام بچه ها گفتن خدا بابا
برای بهترین دوستم مریم دیروز بعد از ناهار وقتی داشتم از اتاق بیرون میرفتم مریم جون دوست عزیزم من رو صدا کرد و با یک نگاه مرموزانه همراه با خنده به من گفت: زود باش آدرس جدید وبلاگت رو بده من که یک لحظه جا خوردم با تعجب گفتم کدوم وبلاگ؟ گفت: خودتو به اون راه نزن تو یه وبلاگ دیگه داری که اینجا نمینویسی حتما تو اون یکی وبلاگ می نویسی بعد از اینکه حرفم را باور کرد که وبلاگ دیگه ای در کار نیست بهش گفتم اگه نوشتم حتما در مورد تو می نویسم در مورد عروس گلم
یاد اون روزا بخیر که هی این درو اون در زدی تا امید بباد سرکار تا با هم همکار بشید. یاد پیتزایی که با هم خوردیم اونوقت بنده خدا امید داشت دوران خدمت مقدس سربازی را میگذراند و آش می خورد اونم با سر کچل یاد دردسرهایی که کشیدید تا به هم برسید یاد ترس هایی که کردید نمونه لیلی و مجنون شما هستید به به به به جوونای دم بخت یاد بگیرند. خوب دیگه جمو جورش کنم خلاصه مریم و امید با هم همکار شدن خلاصه مریم و امید با هم ازدواج کردن خلاصه امید رفت سر یه کار دیگه اونجا مشغول شد خلاصه مریم هم داره از اینجا میره احتمالا میره پیش همسرش خلاصه فاطمه هم داره میره ای وای من و نسرین از بعد از عید تنها میشیم تنها باید ناهار بخوریم ای وای خدا به داد نسرین برسه که...... اوه اوه اوه یه دشت گل مریم تقدیم به تو
خلاصه |
About
Home
|