سیاه...

من سمیه زندگیمو صدا می کنم، نه بخاطر شنیده شدن بلکه برای پیدا کردن خودم تو این همه صدا و شلوغی از لای زندگیم رنگی نیست سفید و سیاه، و من از سفیدی شروع می کنم.

نمیتونم بگم....         

روی دلم داره سنگینی میکنه...

اولش...

قشنگ بود، سفید بود، رنگی بود...

یه نفر سیاه اومد...

خراب کرد، سیاه کرد، از بین برد...

دیگه تموم شد...

دیگه داره تمو میشه...

دیگه خسته شدم...

دیگه...

دیگه...

کاشکی خواب بود...

 

/ 4 نظر / 24 بازدید
غریب آشنا

سلام. نه. هرگز!! فقط این مدت درگیر رفت و آمد بین اهواز و تهران و ارشد بودم حالا هم که دیگه رفت و آمدم از این ترم تموم شده باید بشینم پای پایان نامه م. خوبی شما عزیز؟

اشنا

سلام هنوز هستی؟ سیاه و.سفید رو بی خیال شو با واقعیت بساز

الیاس

بهار‏ ‏امد‏ ‏تا‏ ‏گل‏ ‏بازگردد‏ ‏سروذ‏ ‏زندگی‏ ‏اغاز‏ ‏گردد‏ ‏‏ ‏بهار‏ ‏امد‏ ‏که‏ ‏دل‏ ‏ارام‏ ‏گیرد‏ ‏‏ ‏زدرد‏ ‏وغصه‏ ‏ها‏ ‏فرجام‏ ‏گیرد‏(‏شروعی‏ ‏دوباره‏)‏

hossein

گاهی‏ ‏برای‏ ‏بودن‏ ‏گاهی‏ ‏برای‏ ‏نبودن